Tuesday, 25 March 2014

این شعر به مناسبت کشته شدن سرباز ما در آغاز نوروز 1393 در مرز نوشته شده است


  "سرباز وطن  "
    مهین میلانی
 
پارتی کلفت ندارم
پول کلان ندارم
باید وایستم به خدمت تو مرزها
جنگ بکنم با یک سرباز ِ مثل خودم بینوا
 
یا که درون مرزها
هرجا که میگن خطره
ایالتی بلند شده
خواستار حق و حقوقشه
 
فکر نکنی تو آمریکا سربازا وضعشون خیلی بهتره
اونجا خدمت اجباری نیست
اما مزایا و حقوقش کم بد نیست
 
پسرِ وکیل
دخترِ وزیر
تو بهترین دانشگاه ماساچوست  میشیگان
پول داره که درس بخونه
فردا بشه مثل ددیش  مثل مامیش
Elite توی جامعه
 
یا بچه ی اون مدیر corporation
درس می خواد چه کار کنه بخونه
30 سال دود شمع بخوره
که آخرش بیاد یک شرکت مالی بزنه
تازه بشه نوچه ی ددیش
وردست مامیش
 
اینه که اون بچه فقیره
که از 14 سالگی
با minimum wage  هشت دلاری بیگاری داده
چرا نه که سربازی کنه
یک کم مثل بچه پول دارها حالی کنه
مرخصی ِ با حقوق  اون هم چند هفته
به سوی پاریس با ticket  دوسره
در هتل چندین ستاره
 
ولی همه که می دونند
عاقبت کار چیه
مرگه
یا فلجه
یا موجی
دیگه آدم بشو نیست این بیچاره
براثر جنگ "دموکراسی"
تو بوسنیا
تو عراق
تو افغانستان
تو مصر
حداکثر هرسال یک جشن memorial برای بازماندگان جگرپاره
گالماسین خالانین خاطیری یک ذره
 
یه وقتی تو ایران گفتن جنگ کنید
با عراق در راه خدا
داداش من که شد شهید
"چیزی نمی خوام جز که برم پیش خدا"
جنگ زرگری آخر چرا
بیچاره نفهمید تو می دونی چرا؟
کشته شد مرد
مامان من هم مرد مرد مرد
 
حالا داداشی
آخه یکی نیست بپرسه چرا باید دشمن بتراشیم
که مثلاً حال کنیم افکارمون رو توسعه می دیم؟
کدوم افکار؟
بر سر لوحه ی کتابمان است
همه اش جنگ همه اش جنگ
با هرکس که با ما نیست هم نظر و هم سنگ
 
اونوقت بچه پول دارا
با بورس ها ی کلان دولت مردا
تو کشورهای از ما بهترا
تبلیغ می کنند جنگ جنگ
که من ِ هیچ چی ندار ِ بی پارتی ِ دست به تفنگ
یک بینوای دیگه مثل خودم رو بکشم به ننگ
یا که کشته بشم و همه بگن
این است "سرباز وطن"


No comments:

Post a Comment