Tuesday, 22 April 2014

زندان رفتگانم
که از باشندگان جز ملالی نیست
 
April 05, 2014
مهین میلانی
 
دوست بسیارعزیز من "عباس غلامی" دو سال پیش از این در یک تصادف اتومبیل کشته شد. با همکارش از سر کار بر می گشتند. ترمز می برد. همکارش که رانندگی می کرد اتوموبیل را سعی می کند به کنار بکشد. اتومبیل به نرده های آهنی یک خانه ی مسکونی اصابت می کند. یکی از میله ها از جا در می آید  شیشه ی جلو را می شکند و مستقیما به سینه ی عباس غلامی فرو می رود.
او در سن 36 سالگی می میرد. در مدتی که در ونکوور زندگی می کرد، برای پدرو مادرش و هم برای مادر دختر 6 ساله اش در تهران مرتب پول می فرستاد. وقتی که تصادف کرد، از طرف بیمه ی کار اکنون ماهیانه مقدار قابل توجهی برای دخترش می فرستند. دولت کانادا مزد زحمات او را که در این سن و سال مانند مردان قدیمی یک مرد واقعی بود اجر گذاشت. 
من از ونکوور دور بودم در زمان واقعه. و وقتی برگشتم خبر کشته شدن او را برادرش که از آمریکا آمده بود به من داد. جسدش را بلافاصله برای خانواده اش به ایران فرستاده بودند. متاسفانه هیچ کانونی در میان جمعیت 50 هزار نفری ایرانیان در ونکوور نیست که در چنین مواقعی دست کم یک اطلاعیه نوشته شود تا آشنایان و اقوام از آن اطلاع یابند. چه بسا تعداد زیادی از ایرانیان به همین ترتیب در خاموشی می مانند.


بدین مناسبت من اشعار زیادی نوشته ام که شاید یک زمان به صورت کتابی چاپ شود. ولی از آنجا که 18 آوریل مصادف با دومین سالگرد تصادف او می باشد، شهر زندانِ رفتگانم / که از باشندگان جز ملالی نیست را به او تقدیم می کنم.
شعر فارسی دوم (هم كوچ كوچه هاي شهر مادري) از آن یکی از دوستان دوران نوجوانی او در تهران است که درست بعد از کشته شدن او، آن را می سراید.  و شعر انگلیسی  start over and over  را نیز در ماه فوریه ی گذشته نوشته ام  هنگام بازی های المپیک زمستانیSochi” .او خود ورزشکار بود و قهرمانان را می پرستید. به نظر من خود یک قهرمان بود. عکسی که در اینجا می بینید از او در هالووین سال 2011 گرفته شده است.
 

 
زندانِ رفتگانم
که از باشندگان جز ملالی نیست
 
آن میله
آن میله ی آهنی به میان سینه ات پرتاب شد
و من باز برای چندمین بار پرتاب شدم
به رآل   
به آنچه هست و باید باشد
به آنچه مثلاً زندگی
 
تو در زیر خاک آرمیده ای
من آرام آرام در 730 روز
سرگرم فراهم آوردن مشغولیات
 تا ببرم از یاد که روزگار
هردم چه بری از این باغ می کند نثار
سلول های زنده یک پس از دیگری می سپارم به خاک
 
زندان ِرفتگانم
که از باشندگان جز ملالی نیست
زندانِ رفتگانم
پاسدار دیروز و پریروز
دریغ از یادهای پس پریروز
 
یا که تو و یاد تو
یاد همه ی خوبان رفته
تنگ می کند چشم از نظاره ی خوبرویان
از هم نشینی خوش سخنان
 
یا که نیست   یافت می نشود
آن "انسانم که آرزوست"
یا که "هرکسی از ظن خود شد یار من     از درون من نجست اسرار من"
یا که زمانه و زمان مشغول جفت کردن خرابی هاست
نه آن فرصت برای فرزند  برای مادر  زمانی برای دیدار
 
یا که هراسانی از خواستن  از پیوستن  از وابستن
هراسان از روزگار سخت بی رحم
تاب ندارد دگر دل و جان   بیم از دست دادن
 
هشتک  این همره لحظه های تنهائی
وقت می کشد به دل خوش کنک گه گاهی
همزبانِ بی دردسر با فاصله
آشنای بی زحمت و بی شکایت پرحوصله
اما یاد تو چگونه بگویم که  در خون غلیان می کند هر دم و هر ثانیه
 
پیغام هایت را پاسخ نمی دادم
پیامی با صدایی غم زده
گویی ندایی از آن سوی جهان:
" ترکش کن اگر خواستی کسی رو تنبیه کنی"
هنوز می سوزاند قلبم
 
ترکت نکرده بودم
اما تو چرا
تا که من  ترک دنیا کنم
 
آن زمان که خون می جوشید در انتظار دیدارت هر لحظه
گه گاه همدیگر را می پیچاندیم به عشق بی اندازه
کاش می دانستیم چگونه یکدیگر را نرنجانیم
کاش می دانستیم فردا مرده ایم بی خبر   وای... در به هم زدن یک چشم
 
اما همان که در ما جوشید
همان لحظه ها که ما را میراند و کرد زنده
آن سان که شاید معدود جفتی در جهان همسانش را کرد تجربه
به همه ی دنیا آنقدر ارزید که کرد مرا ترک دنیای وابسته
 
 
هم كوچ كوچه هاي شهر مادري
هم كوچ كوچه هاي شهر مادري ، سلام
هم سفرۀ راز هاي سر به مهر
هم پرسۀ تمام خوابهاي سبز
هم بغض اشكهاي آشنا سلام
ديدي چه ساده از هم جدا شديم؟
رفتي بدون من؟
باور نمي كنم.
باور نمي كنم ، ساده زندگي گذشت؟
باور نمي كنم به ديروز رفته اي
در ناگهانگي زمين بين ما شكافت
باور نمي كنم دلم ساده سخت باخت
اي عشق بي بديل با من كمي بمان
قلبم براي سكوت هجرتت آماده نيست
همراه نيمه راه قدري به پاي غربت نمناك من بايست
با من سخن بگو
شايد ميان اين همه غوغا شنيدمت
سخت است روزهايم اين روزها
برگرد تكيه گاه روزهاي سخت برگرد
هنوز يك دل سير نديدمت
با هم شروع شد
با هم ادامه يافت
اما كمال دوست رفتن بدون هم
مابين هيچ كجاي قرارمان نبود
بد عهدي از تو نيست باور نمي كنم
دنيا بنا نداشت با هم به سر كنيم
عمرت تمام شد
جرم از تو هيچ بود
جرم از تو هيچ بود
 
 
 
 
Feb 20, 2014
start over and over
Mahin Milani
 
You taught me to love Canada more,
Be more Canadian.
We were fighting on who would win on hockey games.
I went by the quality of the teams
You were obsessed for Canada, for Vancouver.
I had a complaining sight
You were appreciative of what Canada had given to you.
Now I cry on watching how these girls
At the last minutes
Hammered the US hockey women team at Sochi
 
And then I see you beside me
Worried about the final result
It is like your life and death is on the jiff
And then I don’t see you
And then I see
And I don’t
And then I do
And then I cry and cry and cry
Joy cry for the victory
And then crying deeply
Why aren’t you here to share this proud?
And then as for the reward
You hold me tight
Hold me close
Make me sway
Make me be one with you
Gently going into me
Staying there forever  for ever
Until we heat up heat up
Journey beyond the reality
The quivering moments
The ecstasy jiffies
 
And it doesn’t end
You give me some break
After you have taken me to the heaven
And then I feel a creeping creature embracing me again
From under the blanket
And we start over and over
 
And when the sun is rising at the sky line
From beyound the orange and turquoise clouds
Our eyes start to close
At the seventeenth level of Plaza Building
Exposing to the Ocean
To the Stanly Park
To the Lions Gate
To the World that will exist in front of my eyes for ever
 
Now you are sleeping under the ground
At the other side of the oceans and mountains
But you are alive for me darling for ever
 


No comments:

Post a Comment