Sunday, 27 July 2014


برای دایی خسرو

July 2014

 مهین میلانی


اکنون نشسته در نگاهم

تصویر پر غرور چشمت
یک
دم نمی رود از یادم

چشمه های پر نور چشمت


دور است  دورِ دور  چیزی وهم آمیز در میان ابرها

عکس خوشگلش وقتی که خیلی جوان بود و بوکسور بود همیشه جلوی چشمم هست.

ولی بیشتر سکون و بی حرفی اش را به یاد دارم در این اواخر قبل از اینکه از ایران خارج بشوم. می نشست  ساکت و آرام. گاهی  هراز چند گاهی  حرفی  کلامی  از دهان می راند.  انگار حرف زدن معنا نداشت  انگار فهمیده بود همه چیز روی هواست. او خیلی زودتر از همه از این دنیا دست شسته بود.  هیجانی !!   اشتیاقی !! 

موقعی که خیلی جوان تر بود صدای نرم و زنگ دار و مستانه اش را گاهی ول می داد آهنگ های ویگن را می خواند.

 

دنیا را زودتر از من و تو شناخته بود. وقتی شناختیش دیگه هیجان چرا   اشتیاق برای چی.

این چیزها مال اوناییه که تازه پا تو دنیا می ذارن. نه که تازه از دل مادرشون بیرون آمده باشند   هنوز سرشون به سنگ نخورده   هنوز می دوند در پی امیدهایشان  هنوز نقشه ها می کشند برای آینده ای که نمی دونند خیلی زود می آد و شق می زنه تو دهنشون. اون هایی که هنوز نفهمیده اند هیچ چیز جاودانی نیست. هیچ چیز پایدار نیست. یک جوری زندگی ازت می گیره اون هایی رو  چیزهایی رو که دوست داری که خودت هم نمی فهمی. آروم  آهسته... 

یا که تو قدر اون چیزهایی رو که داری نمی دونی و به دنبال سراب سرگشته و حیران دنیا می شوی یا می ری دنبال چیزهایی که نداری اونوقت انقدر از این طرف و اون طرف حوادث جلوی پات سبز می شن که یادت می ره دنبال چی می رفتی  یا وقتی هم که بهش رسیدی اون وقت می گی خوب که چی.

 

گاهی در سنین پائین آدم ها به این راز می رسند. بعضی آدم ها خیلی خوشبخت اند و این واقعیت را هیچ گاه درک نمی کنند. یعنی که زنده اند  یعنی که زندگی می کنند. ولی وقتی به این نقطه رسیدی دیگه نمی دونم کجایی. این حسی بود که من فکر می کنم دایی خوشگل من داشت. خیلی وقت پیشتر از این ها داشت.   

 

و رفت. کلام نداشت. گفتند نمی توانست حرف بزند. زبان گشوده نمی گشت. با بی زبانی گفت که حرفی نیست همه هیچ است همه پوچ است.

 

چقدر احساس ضعف می کنم. ناتوانی مطلق.

کسی از شَهرَت بیرون می رود

کسی از خانه ات

کسی از کشور خارج می شود

دیگری از تیم پینگ پنگت

همکارت ناگاه ناپدید می شود

بهترین دوستت پریش می شود روانش

آن که تکیه می کردی همواره به او، رنگ می بازد

آن کسِ دیگر از زندگیت به در می رود

کسی در خود گم می شود

و کسی دنیا را به مثلآ زندگان می سپارد

 

همه ناپدید می شوند

مرگ تو را نیز از خود ناپدید می کند.

از مرگ نمی ترسم

ولی مرگ مرا می ترساند

از زندگی بیزارم می کند

این یک ذره امید را نیز در دلم می خشکاند.

ضعف کامل بر تو مستولی می شود

دست بسته ای کاملاً

هراسان و وامانده   سرگردان و پریش

این چه روزگاریست؟

 

با هم رفتیم امام زاده داوود وقتی توی مدرسه ی روزنامه نگاری درس می خوندم. سوار الاغ شدیم. یعنی فکر می کنم من شدم. دایی خسرو پیاده با الاغ دار می آمد آن همه کوه و تپه هایی که یادم نمی آد چه حال و هوایی داشتند. می خواستم یک گزارش تهیه کنم از مردمش که می گفتند همه چشم چپ هستند. فکر و خیالم در پی کارم بود مثل همیشه. فقط هیبت قدرتمند دایی خسرو را در کنارم به یاد دارم. و هوای خوب و لطیف. مثل زندگی آن موقع ها.

وقتی رسیدیم دیدیم هیچ کس اونجا نیست. همه اون روز رفته بودند امامزاده داوود برای انجام مراسم نمی دانم چی.

برگشتیم. پیاده از کنار جویبارهای سرسبز. سرپائینی آمدنش راحت تر بود. وقتی به شهر رسیدیم از هم خداحافظی کردیم. هیچ نمی گفت. دلش می خواست کمکی به من کرده باشد ولی نشده بود. اما کرده بود. من یک دختر خیلی جوان چطور می توانستم تنها بروم پشت کوه و کمر با الاغ و با آدم هایی که نمی شناختم. حتی با هم سن و سال های خودم هم احساس امنیت نمی کردم.

او امنیت بود برای من. همیشه بود. او خود آرامش بود.  حالا آخرین تکیه گاه خانواده رفت.

از انگشت های دست بیشترند کسانی که در سی سال گذشته هی رفتند و هی رفتند. شوهرخاله اولیش بود. توی دریا غرق شد. دومیش پسر ممد داداش در جنگ شهید شد. بعد کامبیز پسر اختر خودش را شهید کرد. بعد حمید داداشم.

از آن پس ملیح و اختر و ممد داداش رفتند. سه دایی دیگرم رفتند. مادر بزرگم رفت. مامان کشته شد. پسرعمه غلامرضا رفت. فرانک رفت. و حالا...................

 

وقتی یک بار برای تعطیلات از پاریس برگشتم و حرف های گنده گنده می زدم، دست های قوی اش را روی شانه هایم گذاشت. مرا به خود چسباند. باز حرفی نمی نزد. ولی معلوم بود خیلی به من افتخار می کند.

با داداشِ ویگنِ خواننده  "کارو"  ایاق بود. با او با هم شعر می خواندند. شعرهای سیاسی و غیر سیاسی. اگرچه خودش اهل سیاست چندان نبود. او ته همه چیز را خوانده بود. یک بار گفت خوشحالم که در تظاهرات ضد شاهنشاه آریامهر برای انقلاب شرکت نمی کرده است.

وقتی نامزد فرانسوی-تونسی ام چند ماه بعد به دنبال من از پاریس به ایران آمد که شاید مرا راضی کند سر عقل بیایم و برگردم و زندگی کنم، من در خانه نبودم وقتی او آمده بود. من به دنبال چریک بازی هایم بودم و معلوم نبود توی کدوم سلول تشکیلاتی ور و ور می کردم. وقتی رسیدم همه دور سفره ی شام رنگین نشسته بودند و او را در بر گرفته بودند. دایی خسرو فقط روی صندلی نشسته بود. چقدر خواهر برادرها و مامان آن مثلاً نامزد را دوست می داشتند. هرچه غذا آن طرف سفره بود جلوی او می گذاشتند.  دایی خسرو وقتی رفتم صورتش را ماچ کنم توی گوشم گفت خیلی اصیله.

 

و وقتی می خواست سوار اتوبوس بشه که بره استانبول و بعد به پاریس پرواز کنه، دایی خسرو که بیشتر از من غم توی دلش بود از اینکه من او را ناامید روانه می کردم، با حسرت گفت چشاش رو دیدی؟ پر از اشک بود.  

 

امروز به طور اتفاقی در میان یک سری آهنگ هایی که میکس کرده بودند، صدای ویگن مرا دگرگون کرد.

های های گریه می کردم. انگار تازه خبر مرگ دایی خسرو را برای من آورده بودند. انگار تا به حال مسئله را نگرفته بودم. با این حالی که داشتم انگار ویگن را دوباره کشف می کنم. آن صدای ابریشمینی که چون صدف در جانت می نشیند

 

در آواز "لالایی" که برادر شاعر ویگن  "کارو" سروده و خود ویگن آهنگ آن را تنظیم کرده است غم می بارد  غم.

 

ببار ای نم نم باران

زمین خشک را تر کن

سرود زندگی سرکن

دلم تنگه  دلم تنکه

سرود زندگی سرکن

دلم تنگه  دلم تنکه

 

بخوان بخوان ای دختر نازم

به روی سینه ی مادر

که هم چون سینه ی سازم  

همش سنگه همش سنگه

که هم چون سینه ی سازم  

همش سنگه همش سنگه

 

لالایی کن مرغک من دنیا فسانه است

لالایی کن مرغک من دنیا فسانه است

هرناله ی شبگیر این گیتار محزون

اشک هزاران مرغک بی آشیانه است

هرناله ی شبگیر این گیتار محزون

اشک هزاران مرغک بی آشیانه است

 

ویگن: لالایی

https://www.youtube.com/watch?v=VpB5Enr3iaI&index=21&list=RDnOEpJWF8LM0

 

همه بی آشیانیم در این دنیایی که افسانه است   جادوست   سفری است وهم آمیز. و همه هیچ وپوچ.

کاش عکس های دایی خسرو  عکس های جوانیش با ترانه های ویگن در یک ویدئو کلیپ عرضه شود. شاید پسرش سیاوش که در کار تأتر است همتی کند.

 

همیشه با من است همانگونه که آقاجون  که برایم خدا بود. که داداشم حمید  که در جنگ عراق با دست فلج رفت. که مامانم  که در تصادف کشته شد. که دوست پسرم نیز که در تصادف شاید بتوان گفت همین تازگی ها راحت شدند.

 

آخر ای محبوب زیبا 

بعد از آن دیر آشنایی
آمدی خواندی برایم

قصه تلخ جدایی

مانده ام سر در گریبان

بی تو در شبهای غمگین
بی تو باشد همدم من

یاد پیمانهای دیرین

آن گل سرخی که دادی

در سکوت خانه پژمرد
آتش عشق و محبت

در خزان سینه افسرد

آن گل سرخی که دادی

در سکوت خانه پژمرد
آتش عشق و محبت

در خزان سینه افسرد

اکنون نشسته در نگاهم

تصویر پر غرور چشمت
یک
دم نمی رود از یادم

چشمه های پر نور چشمت

آن گل سرخی که دادی

در سکوت خانه پژمرد
آتش عشق و محبت

در خزان سینه افسرد

آن گل سرخی که دادی

در سکوت خانه پژمرد
آتش عشق و محبت

در خزان سینه افسرد

اکنون نشسته در نگاهم

تصویر پر غرور چشمت
یک
دم نمی رود از یادم

چشمه های پر نور چشمت

 

ویگن: گلسرخ

https://www.youtube.com/watch?v=rROqTf-wk5Y&list=RDnOEpJWF8LM0&index=30

 

No comments:

Post a Comment